تبليغاتX
پشیمون نمیشی بیا تو...
 
پشیمون نمیشی بیا تو...
 
 
دوستون دارم خیلی زیاد
 

روزي مردي به سفر ميرود. به محض ورود به اتاق هتل متوجه ميشود كه هتل به كامپيوتر مجهز است تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند. نامه را مينويسد اما درتايپ آدرس دچار اشتباه ميشود. و....بدون اين كه متوجه شود نامه را ميفرستد...

در گوشه اي ديگر از اين كره ي خاكي زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود  با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد
به سراغ كامپيوتر ميرود تا ايميلهاي خود را چك كند.
اما پس از خواندن اولين ايميل دچار ايست قلبي ميشود و سكته ميكند و بر زمين مي افتد.

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را نقش بر زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه ي مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي.
راستش اونها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته.
من همين الان رسيدم و همه چيز رو چك كردم. همه چيز براي ورود تو به راهه, فردا ميبينمت.
اميدوارم سفر تو هم مثل من بي خطر باشه...واي چقدر اينجا هوا گرمه !


 |+| نوشته شده در  87/05/19ساعت 16:23  توسط ساناز   | 

جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو

 زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند...!!!

 من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا ديوانه است

 ميروم شايد فراموشت کنم

 با فراموشي . هم آغوشت کنم...

 |+| نوشته شده در  87/05/15ساعت 15:48  توسط ساناز   | 

گل آتشی تو

حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بسوزد

خدا دوست دارد

منو تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم و بگندیم

بخواب آرام پیش من

لبت را لبم بگذار

مرا لمسم کن و دل را

به این عاشق ترین بسپار

بخواب آرام پیش من

منی که بی تو میمیرم

لبت را بر لبم بگذار

که جانی تازه میگیرم

دوستت دارم

 |+| نوشته شده در  87/05/02ساعت 14:52  توسط ساناز   | 
هر صبح به قاصدک ها سلام میکنم و هر شب برای شاپرک ها قصه ی امدنت را میگویم.

ایوان نگاهم را با اشکهایم آب و جارو میکنم و پرده های غم گرفته پنجره ی دلم را کنار میزنم

تا لحظه ی زیبا ی رسیدنت را با هفت رنگ رنگین کمان نقاشی میکنم...

احساسم می گوید می آیی.

 |+| نوشته شده در  87/05/02ساعت 14:49  توسط ساناز   | 
سلام حالتون خوبه؟

اومدم 26 تیر ماه سالروز ولادت ولی خدا, حضرت امام علی (ع) رو به شما دوستان و اشنایان عزیز و گل

تبریک بگم.

و همچنین روز پدر برای بابای گل خودم که خیلی دوسش دارم و تمام باباهای گل دنیا مبارک باشه.

امیدوارم توی جوراب فروشی ها جای سوزن انداختن باشه!!

این دسته گل تقدیم به باباهای خوب( )

 |+| نوشته شده در  87/04/25ساعت 15:15  توسط ساناز   | 
زندگي چيست؟
اگر خنده است چرا گريه ميکنيم؟ اگر گريه است چرا ميخنديم؟
اگر مرگ است چرا زندگي ميکنيم؟ اگر زندگيست چرا ميميريم؟
اگر عشق است چرا به آن نميرسيم؟ اگر عشق نيست چرا عاشقيم؟
و من با اينکه ميدونم زندگي عشق نيست ولي باز عاشقم
 |+| نوشته شده در  87/04/23ساعت 15:47  توسط ساناز   | 

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان که آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست.
و به ارامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم و در دل با خود مي گفتم:
اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر و باران و رعد وبرق و طوفان ناگهاني!!
واين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن
 |+| نوشته شده در  87/04/23ساعت 15:47  توسط ساناز   | 
وقتي تنهاييم دنبال يه دوست ميگرديم
وقتي پيداش کرديم دنبال عيبهاش ميگرديم
وقتي از دستش داديم دنبال خاطره هاش ميگرديم
و باز تنهاييم
 |+| نوشته شده در  87/04/23ساعت 15:45  توسط ساناز   | 
گاهی وقتها زندگی تمام حواسشو جمع می کنه تا ببینه تو چی دوست داری تا درست همون را از تو

بگیره.....کاش زندگی نفهمه من چقدر دوستت دارم -------

خوشبختانه زندگی نفهمید اما نمیدونم چرا تورو ازم گرفت

شاید لیاقتتو نداشتم

ولی به کوریه  چشم زندگی برگرد خواهش میکنم برگرد 

 |+| نوشته شده در  87/04/20ساعت 19:54  توسط ساناز   | 

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری
چشمای من خشک شد به در
حالا کی بی وفا تره
بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره
اینو بدون دستای من
گرمی دستاتو میخواد
تورو به عشقمون قسم
اون روزارو یادت بیار
حتی دیگه خدامونم به دادمون نمیرسه
گریه نکن که دستامون به دست هم نمیرسه
تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو از کس و ناکس میگیرم
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم
اخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه جونمو اتیش میزنه
فقط خدا ازت میخوام دست توی دستاش بذارم
جز ارزوی دیدنش هیچ ارزویی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
بیاد میون کلبم
تا سرو سامون بگیره
ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم
یا سر روی شونت بذارم اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بذار برو
اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم
دلیل رفتنت چی بود
اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

مجید خراط ها

 |+| نوشته شده در  87/04/09ساعت 12:15  توسط ساناز   | 

خيال مي کردي قلب من تاب شکستن نداره

منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره

مرام من تو عاشقي يکدلي و صداقته

وقتي ميگم نوکرتم اين آخر رفاقته

دوست دارم

 |+| نوشته شده در  87/04/07ساعت 18:46  توسط ساناز   | 
 

اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من

اي كلامت بهترين اثبات عشق ،‌ با تو ماندن آرزوي روياي من

(نظر بدین مرسی)

 |+| نوشته شده در  87/04/07ساعت 18:44  توسط ساناز   | 
 

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم.

نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

يک روزه ديگه هم بدون تو گذشت...

 

 |+| نوشته شده در  87/04/07ساعت 18:43  توسط ساناز   | 
سکوتي بود بر قلبم که با آن ميزدم فرياد

اگر از شهر غم رفتي مرا هرگز مبر از ياد

آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي کنی

به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.

 |+| نوشته شده در  87/04/07ساعت 18:40  توسط ساناز   | 
و اما... چه رنجي است لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است

 |+| نوشته شده در  87/04/04ساعت 11:26  توسط ساناز   | 
مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوست دارم

مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هرجا باشی دوست دارم

مهم نیست که تا ابد با هم نباشیم مهم اینه که تا ابد دوست دارم

مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوست داشته باشم...

 

 |+| نوشته شده در  87/03/20ساعت 18:58  توسط ساناز   | 
سلام سلام سلام

بدون مقدمه این مطلب رو بخونین

من که خیلی خوشم اومد امیدوارم همه ی عاشقای دیگه هم خوششون بیاد

توصیه میکنم عاشقا حتما بخونن:

قطره دلش دریا میخواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود

هربار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی.

راهی است از رنج ها و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت.

قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.

قطره روان شد و راه افتاد.

قطره از دست داد و به اسمان رفت

و هر بار چیزی از رنج ها و عشق و صبوری اموخت.

تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست روز دریا شدن.

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را اما...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر...اری از دریا بزرگتر نیز هست؟

خدا گفت: هست.

قطره گفت: پس من ان را میخواهم. بزرگترین را بی نهایت ترین را...

خدا قطره را برداشت و در قلب انسان گذاشت و گفت:اینجا بی نهایت است.

آن آدم عاشق بود و دنبال کلمه ای می گشت تا تمام عشق خود را در ان بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

ادم تمام عشقش را در ان قطره ریخت. قطره از قلب انسان عبور کرد.

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در قلب عاشق است...

قشنگ بود؟ رودربایستی که نداریم اگه بد بود بگین. جنبه دارم...

اقا هومنم که با ما قهره پی ام میزنم جواب نمیدی

(اس ام اس میزنم جواب نمیدی بگو کلک واسم چه خوابی دیدی

حالا  ناقلا شدی مارو میپیچونی...)

من که گفتم به خدا به نت دسترسی نداشتم...

خلاصه شرمنده ام به مولا!!

خواهش میکنم نظراتونو بدین دوست دارم بدونم

 |+| نوشته شده در  87/03/14ساعت 13:23  توسط ساناز   | 
 خیلی دوست دارم

شاید من در تقویم سرنوشت تو نوشته نشده بودم

چه کنم؟ باد.شکوفه ها.باران و تمام دنیا راهم را سد کرده اند

اما من همیشه و همه جا نامت را مینویسم

روی چمنهای گره خورده

روی پنجره ی بخار گرفته

روی تنگ بلورین ماهیها

روی تنها نهال بادامم.

گذر زمان در قلبی که تو را دوست دارد اثر نمیکند

چشمانم را نمی بندم!

نکند از کوچه ی قلبم عبور کنی و من خواب باشم...

 

 |+| نوشته شده در  87/03/14ساعت 13:19  توسط ساناز   | 
تو نمیدانی وقتی به این حقیقت یاس اور فکر میکنم که ستارگانِ ما در کهکشان سرنوشت

انقدر از هم دورند که با هم جفت نخواهند شد چقدر در عمق خود فرو میروم.

ای رویای سبز من میدانم شکوفه های انتظار من هرگز میوه نخواهم داد.

اگر نهال سست حضورت را بادهای سهمگین جدایی براحتی از سرنوشت من ربود

ولی خیالت چنان در ذهنم ریشه دوانده که هیچ قدرتی توان برکندنش را ندارد.

فکر نکن که از خیال من کوچ کرده ای. نه هرگز.

تصویر تو اینجاست در قلب من.

من چنان حضورت را نفس میکشم که گویی در هوای اتاقم جریان داری

و این عطر خیال توست که مرا مدهوش کرده.

منِ تشنه سراب امدنت را در خواب دیده ام و میدانم که باید اینجا در قلب کویر جدایی

امدنت را به انتظار بنشینم.

باران حضورت را بر من بباران.

خسته ام بس که این شبها به جای تو مهتاب را در اغوش چشمانم گرفتم.

برای این دستهای یخزده گرمای افتاب چاره ساز نیست.

این دستها بیقراره دستهای تو هستند

 

 |+| نوشته شده در  87/03/07ساعت 17:26  توسط ساناز   | 
سلام خیلی خوشحالم دوباره برگشتم پیشتون

توروخدا ببخشید که نبودم اونقدر پشت سر هم مشکل اومد جلو که نشد...

خیلی دوستون دارم ولی الانم وقتشو ندارم که از اون مطالب  به قول ... دلربا واستون بذارم

بمونه برای بعد

منتظر باشین

 

 |+| نوشته شده در  87/02/31ساعت 20:6  توسط ساناز   | 

اوني كه دوسش داري بهش داري بهش نگو دوسش داري

 ميره و تنهات ميزاره

اگه باور نداري بهش بگو دوسش داري

ميره رو دلت پا ميزاره

آره... ميدونم عاشقشي.. عاشقه اون نگاهش

آره... ميدونم در به دري.. تا ببينيش باز دوباره

من يه روزي مثل تو عاشق بودم

تا پاي جون

عشقمو فرياد زدم و در به دري شدم...

رفتش و تنهام بذاره روي دلم پا بذاره

قلب منو سوزوند و رفت

.......

 |+| نوشته شده در  86/09/28ساعت 17:19  توسط ساناز   | 

من كه باورم نميشه...

 تو نباشي عشق نباشه گل نباشه

پشت پنجره نباشي

دلم از... دلم از... دلم از... دلت جدا شه

من كه باورم نميشه

تو نموني تو نباشي من نباشم

مگه ميشه تو نموني... من نميرم زنده باشم

من كه باورم نميشه بردن اسم تو از ياد

آخه حس عاشقي رو دستاي تو ياد من داد

زير سايه ي تو بودم از گذشته تا هميشه

منو جا نذار تو دردها... آخه باورم نميشه

من كه باورم نميشه..

من كه باورم نميشه

تو نباشي عشق نباشه گل نباشه...

پشت پنجره نباشي

دلم از... دلم از... دلم از... دلت جدا شه

 

 |+| نوشته شده در  86/09/23ساعت 14:0  توسط ساناز   | 
 بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن اب و زمين را چه خوب مي فهميد

صدايش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود.

و پلك هايش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دستهايش

هواي صاف سخاوت را ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي اينه تفسير كرد.

و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد.

هميشه كودكي باد را صدا مي كرد

هميشه رشته ي صحبت را به چفت اب گره مي زد

براي ما يك شب

سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد

كه به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم

و مثل لحجه ي يك سطل اب تازه شديم

ولي نشد كه روبه روي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

*سهراب سپهري*

 |+| نوشته شده در  86/09/20ساعت 16:44  توسط ساناز   | 
اين روزا حس عجيبي دارم. فكر ميكنم تمام انچه بر من ميگذرد در خواب بوده.

فكر ميكنم همه يك رويا يا كابوس است. روزهاي خوب را به ياد نمي اورم

با انكه كم هم نبودند ولي ذهنم در برابر يك مشت ياد و خاطره ي تلخ و گزنده رژه ميرود.

جلوي اينه ميترسم به خودم نگاه كنم. نكند خود را به جا نياورم؟!

نكند انقدر عوض شدم كه با خودم هم غريبه ام؟!!

زنده بودنم رو بردم زير يه علامت سوال خيلي بزرگ.من خواب ميبينم.

حتما" شب گذشته غذاي سنگيني خوردم.اما پس كي قراره از خواب پاشم؟!!

اين كابوس بلند كي و كجا تمام ميشود!؟

به حضورت محتاجم. به آمدنت. به اينكه صدايم كني...

دستم را بگيري و از اين دنياي خاكستري بيرون بكشي.

ميخواهم رنگها را ببينم. ميخواهم زندگي را لمس كنم.ميخواهم باور كنم كه هستم وهستم.

اخرين چيزي كه به ياد دارم...اخرين چيزي كه به ياد دارم اين است كه...

 عاشقانه لحظه هاي ناب زندگي ام را از دست دادم.

ترسي خفيف اما پايدار به همه ي هويتم چنگ ميزند.

ايا كسي هست كه مرا از اين خواب لعنتي بيرون بكشد؟!حقيقت كجاست؟!

فاصله ي بين واقعيت بيداري تا اوهام رويا چقدر است؟

حرارت دستان كسي كه دوستش مي دارم تنها ياد ماندگار لمس من از زندگي گذشته ام است.

آيا كسي هست كه آن دستها را به من باز گرداند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  86/09/13ساعت 18:35  توسط ساناز   | 

اسكله ي ناز چشات/ حريم امن قايقم

تو ساعت يه ربع به عشق/ عقربه ي دقايقم

گرماي دستاي تورو/ به صدتا دنيا نميدم

هروقت كه يارم تو بودي/ بي كسي رو نفهميدم

تو زندون دل سلول عشق/ حبس نگاتو ميكشم

ولي بازم رو ميله هاش/ عكس نگاتو ميكشم

اي غصه ي بي سر و ته/ شعر بدون قافيه

براي مرگ اين صدا/ نبودن تو كافيه

اين شعرو ميدم به شما. ديگه نميخوامش چون اينو يه عزيزي براي من فرستاد كه ديگه نيست

فقط دوست دارم بدونه كه اون كس تنها كسم بود... ولي ديگه نيست

و هيشكي جاي اونو تا اخر عمرم پر نميكنه

هر وقت دلتنگ ميشدم صداي قلبش ارومم ميكرد ولي ديگه نميكنه

 گرماي دستشو با تموم وجود دوست داشتم ولي الان سرد سرده...

اينم بگم كه ديگه دوست ندارم برگرده...

 |+| نوشته شده در  86/08/13ساعت 13:48  توسط ساناز   | 
اگه يكي رو دوست ...

فقط بگو به اندازه ي تمام بي وفايي هاي دنيا دوست دارم...

اگه اينو بگي باورش ميشه كه دوسش داري...

چون بي وفايي هاي دنيا هيچ وقت تمومي نداره

(به اندازه ي تموم بي وفاييهاي دنيا دوست دارم )

...

 |+| نوشته شده در  86/08/13ساعت 13:16  توسط ساناز   | 

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند

 تا براي نزول باران دعا کنند.

در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند

و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود

 و اين يعني ايمان ...

دوستون دارم  دوستون دارم دوستون دارم خیلی زیااااااد...

 |+| نوشته شده در  86/06/04ساعت 14:33  توسط ساناز   | 
به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري

 امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن.

به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني

 امروز با تبسمي شادم کن.

 به جاي متن هاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي

 امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن

 من امروز به تو احتياج دارم نه فردا

 |+| نوشته شده در  86/06/04ساعت 14:20  توسط ساناز   | 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 هر که با ما بود از ما مي گريخت

 چند روزي هست حالم ديدنيست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

تقدیم به همدم دلتنگیهایم

 |+| نوشته شده در  86/06/02ساعت 12:43  توسط ساناز   | 
يادته بهم گفتي که شب بي اعتباره ...

 بودن و نبودنش فرقي نداره ...

 تو قسم خورده بودي با من مي موني ...

 ديگه اسمت واسه من يه يادگاره ...

 خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

 قاب چشماي سياهت عمريه که رو ديواره ...

 تو شباي بي ستاره دل من هواتو کرده ..

 جاي خاليتو مي بينه ولي باز باور نداره

کي گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

 واسه دلي که عاشقه تموم سال پاييزه...!

 |+| نوشته شده در  86/06/02ساعت 11:46  توسط ساناز   | 
 
  بالا